X
تبلیغات
دیدار تازه کن با من

دیدار تازه کن با من

شبانه ای برای تو

 


 

قسم به عشقمون قسم همه ش برات دلواپسم

 

قرار نبود این جوری شه یهو بشی همه کسم

 

راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

 

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری

 

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری ؟

 

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

 

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها

 

من از بازی یک شعله ی سوزنده

 

که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

 

من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها

 

از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم

 

راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

 

من از عمق رفاقت ها من از لطف صداقت ها

 

من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

 

من از حرف جدایی ها مرگ آشنایی ها

 

من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

 

راستی چی شد چه جوری شد این جوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم


 

من بی تو هیچم تو باورم نکن

 

خیسم ز گریه تنهاترم نکن

 

عاشق نبودم تا با تو سر کنم

 

آتش نبودم خاکسترم نکن

 

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

 

تو بمون که بی تو غصه می خورم

 

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

 

ولی از هوای گریه ات پُرم

 

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو

 

تو بمون که آشیانه ام تویی

 

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره

 

اگه عاشقم بهانه ام تویی

 

دل کنده بودم از هم زبونیَت

 

پنهون نکردی از من نشونیَت

 

من پا کشیدم از بخت بسته ام

 

تو پا فشردی بر مهربونیَت

 

اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم

 

چه کنم دل ، این دل شکسته رو

 

اگه سرد و مرده بودم ، اگه پر نمی گشودم

 

به تو بستم این دو بال خسته رو

 

اگه شکوه دارم از تو ، اگه بی قرارم از تو

 

تو بمون که آشیانه ام تویی

 

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره

 

اگه عاشقم بهانه ام تویی



 

غم دل

کاش می فهمیدی که دلم باز برایت تنگ است

 

که سکوت غم تنهایی من ساده و بی رنگ است

 

کاش می گفتی باز گل من ! اشک نریز

 

خسته و درد آلود ز غم من مگریز

 

کاش می دیدم باز که تو از کوچه ی دل می گذری

 

و در این تیره شب ِ بی مهتاب ، به کلون ِ دل من می نگری

 

دل من تنها نیست ، رنج بی عشقی تو در راه است

 

لحظه ها می گذرند وای به من ، فرصت خنده ی من کوتاه است

 

ز تو بگذشتم که تو را دریابم ، تو گذشتی ز من و رنجیدی

 

من فرو ریختم از رفتن تو ، تو چه بی رحم به من خندیدی

 

عاقبت با ظلمت یک قلب سرد ، آسمان من ! تو تنها می شوی

 

در سکوت سهم صحرای زمان ، با دلی بشکسته رسوا می شوی




+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:2  توسط .....  | 



من زیرباران باچشمام یه ارزو ساخته بودم.واسه دوباره دیدنت زندگیمو باخته بودم .به

ارزوم مونس بده یابایه باردیدنت به زندگیم نفس بده.


     اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم ...


کاش می دانستی که چقدر دلتنگ توام

لبهایم خاموش اند

اما کاش غوغای درونم را می شنیدی

تا من همیشه ارام و بی پروا

به تماشایت می نشستم

و با دیدن غنچه لبخندی

که در میان لبهایت پر پر می شد

توان زندگی می یافتم



انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست

Name:  42-15353866.jpg
Views: 2235
Size:  55.8 کيلوبايت


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:20  توسط .....  | 

دلتنگم

 

دلم براي كسي تنگ است كه زيبايي روح را مي ستايد

 

مهرباني را دوست دارد گذشت را مي فهمد سادگي را زيور مي داند

 

وفا را گوهر دلم براي كسي تنگ است كه چشمان خيس از اشك را مي بوسد

 

 و با سر انگشت مهربانش آبي آسمان را نشان مي دهد


گالری عکس عاشقانه گیشا ایرا

 

اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونه

یه روز تو عزیز من میرسی به من زندگیم همونه

خدا کس بی کسونه خدا خوب و مهربونه

خدا اخرش یه روز تو عزیزم و به من می رسونه


یه قلب تنها







+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط .....  | 

تنها

     تنهای تنها

 

 

 

 

   دیـرگـاهیسـت که تـنها شـده ام

 

                                                            قصه ی غربت صحرا شده ام

 

   وسعت درد فقط سهم من است

 

                                                            بـاز هم قسـمت غم ها شـده ام

 

   دگر آییـنه زمن بـی خبر است

 

                                                            کــه اسـیر شـب یـلـدا شــده ام

 

   مـن کـه بـی تاب شـقایـق بودم

 

                                                            هـمـدم سـردی یـخ ها شـده ام

 

   کـاش چـشمان مرا خاک کنید

 

                                                            تـا نبیـنم کـه چـه تـنها شده ام

 


حقیقت دل....

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم

 TinyPic image

 راست مي گفت چون شکوفهاي بهاري مهمون دو روزه هستند

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري گفت به اندازي شکوفهاي بهاري و چه راست مي گفت چون شکوفهاي بهاري مهمون دو روزه هستند

اگه ديدي دلي تنها نشسته.ميان رنج غمها تك نشسته.

نگو ان دل چرا تنها نشسته.

بدان كه دوريت او را شكسته

TinyPic image


 

آدمک آخر دنیاست ، بخند


                آدمک مرگ همینجاست ، بخند


دستخطی که تو را عاشق کرد

                شوخی کاغذی ماست، بخند


آدمک خر نشوی گریه کنی

                کل دنیا سراب است ، بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی

                به خدا مثل تو تنهاست،بخند

 

                          



 

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

 گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

 رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:3  توسط .....  | 

........

برای خاطر ساحل نه دريا                            تب بارونو از چشمام جدا كن

كه طوفان  آخرين فانوس شب رو                  شكسته ، دل شكستن رو رها كن


من اينجا چشم براه تو مسافر                      نشستم منتظر ، غمگين و عاشق

منم تنهاترين شبگرد دريا                             سوار عرشه دلگير قايق


نبايد از شب تاريك چشمام                          دل دلواپس ساحل بگيره

كه اينجا روزن نور و اميده                             نبايد چشم لنگرگاه بميره


فقط تنهايی و فانوس و طوفان                      هميشه سهم اين عاشق نبوده

برای خاطر تنهايی تو                                  ترانه رو ترانه می سروده


ميون ساحل و دريای وحشی                       يه بندر اضطراب و انتظاره

يه عاشق رو به دريا پشت به ساحل             هميشه چشم براه و بيقراره



اگه اسم من شکل خط  تو باشه               بذار روی دیوار کوچه بپوسه

بذار نعش بارون سرد زمستون                  همین آخرین یادگارم ببوسه


دلم مال من مال تو مال هرکس                 اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه

بیا بشکن این معبد سوت و کورو               گمونم به این لحظه لحظه نیرزه


نه از من به تو میرسه کوره راهی              نه از سمت تو رو به من جاده ای هست

نذار گم بشیم پای این عشق مُرده            تو این کوچه های نفس گیر بن بست


من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم              همین لحظه هایی که باید جداشیم

نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست             دعا کن که تا بینهایت نباشیم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط .....  | 

مطلب قشنگ

 شکسپير:اگر تمام شب را براي از دست دادن خورشيدگريه کني لذت ديدن ستاره را هم از دست خواهي داد
عزيزم از من نپرس
که چه کسي مانند من دوستت دارد

جواب را در خودت پيدا خواهي کرد


جواب اين سوال در قلب توست


عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه

 

 

پس سعي كن تا وقتي جراتش رو پيدا نكردي

 

 

هيچ وقت بهش دست نزني امااگه بهش دست

 

 

زدي سعي كن طاقتش رو داشته باشي كه تو

 

دستهات نگهش داري


مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يك

 

گله نو شكفته است كه براي يه پروانه خسته بهترين

 

جاي رسيدن به آرامشه


گفتي دوستت دارم قلبم تند تر از هميشه زد

 

 

و باورت كردم با اينكه مي دانم لب ها دروغ

 

 

مي گويند با صدايت مرا نوازش كردي تپش

 

 

قلبت را حس كردم مهربان و پاك بود در آغوشت

 

 

غرق محبت شدم به تو تكيه كردم و آرام شدم


انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست.

 

 انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی

 

یا تا بی نهایت ادامه بدی


دوستت دارم

 

د:داشتن تو حتی برای لحظه ای به تمام عمر بی کسیم

 

می ارزد همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن تو را در تمام

 

رویا هایش باور می کند

 

و:وابسته تپش هایه قلب عاشقت هستم که به روح ساکن

 

من حیات می بخشد

 

س:سر سپرده نگاه عاشق توام لحظه ای که مرا در آغوش

 

گرمت میهمان میکنی

 

ت:تک ستاره شب های بی فانوسم شدی روزی که از خدا

 

تکه ای نور طلب کردم

 

ت:تپش های قلبم در گرو عشق توست که در گرو زندگیم جاریست

 

د: دوری از تو را باور ندارم حتی در رویا که من ذره ای از وجود

 

عاشقت گشته ام

 

ا:آرام دل بی قرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند

 

وقتی به نا آرام اشک هایم می نگری

 

ر:راز مرگ دلتنگی هایم روزیست که دستان گرم تو پناه دستان

 

سرد و بی نصیبم باشد

 

م:مهتاب می سوزد تا ابد در آتش عشقت که درد را به جان خریده

 

است در بازار عاشقی


مهم نیست که قطره باشی یا اقیانوس مهم اینست که

 

آسمان در تو منعکس شود


عشق دستاويزي است براي بشر كه از آلام و دردهاي خويش رهايي يابد و به آرامش برسد عشق تاريخ مصرف ندارد جاودانه وهميشگي است پس عشق در نهاد انسان است انسانها در هر شرايطي مي تواند عشق را تجربه كنند


 

مهم نيست كه فردا چي ميشه مهم اينه كه

 

 

امروز دوست دارم  مهم نيست فردا كجايي

 

 

مهم اينه هر جا هستي دوست دارم مهم

 

 

نيست تا ابد با هم باشيم مهم اينه تا ابد

 

 

دوست دارم مهم نيست قسمت چي ميشه

 

 

مهم اينه قسمت شد دوست داشته باشم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:35  توسط .....  | 

جالب و دیدنی




من نمی دونم این بابا داره از کی عکس می گیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط .....  | 

رنگی از تنهایی


هنوزم منتظرم براي اون جدايي هنوزم دوست دارم با همه

 بي وفايي...

هنوزم كنجه دلم يه جوري خونه داري ميدوني چشم به راهتم

 آخه  بگو كجايي



ان چیزی را که دوست داری بدست بیاور وگرنه باید ان چیزی را که بدست می اوری دوست داشته باشی


+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:47  توسط .....  | 

تنهام خیلی تنها ...................:((

در باورم نمی گنجد که روزی عاشق شوم

                                                     عاشق تو

در لحظات عمرم دیگر لحظه ای نبود که همه فکر و خیالم تو نباشی

من ارزوهای زیادی داشتم

و همه ی انها ارزوی با تو بودن بود


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:17  توسط .....  | 

بدون تکیه گاه

 

 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

 

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ

 

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.


 

دارم از لحظه ای مینویسم که پا به قلبم گذاشتی از لحظه ای که خیس شبنم حضورت

شدم آن زمانی که چشمانم میزبان اشکهای بیقرارم گشت لحظه ای که شمعدانی نگاهم

را نوازش کردی...

یادت هست؟؟

آن شبی را که برایم از خودت گفتی

لرزش دستانم و گونه های ترم را چطور؟؟

وقتی شنوای سرنوشتت شدم ... شاهد غصه هایت ... چقدر برایم سخت بود شنیدن حرفها و

غصه هایت...

به خود نهیب میزدم چرا از شنیدن حرفهایش اینگونه بیقرار شدی؟ چرا دستانت میلرزد؟ این

اشکها را برای چه می ریزی؟ مگر در قلبت چه می گذرد که تو را اینگونه خراب کرده است؟

ولی هر چه فکر کردم پاسخی برای این سوالها نداشتم با زبانم عشق را انکار میکردم  ولی

چشمانم بنای رسوایی دلم را گذاشته بود لرزش تنم که از سرمای اتاق نبود از دلواپسی

اطلسی های عشقم بود همه و همه تکرار یک چیز بود و مفهوم عمیق دوست داشتن را برایم

تکرار میکرد...

و حالا شدم عاشقی دیوانه که هر لحظه بی تاب تر میشود و در اقیانوس دلداگی گم گشته است

تو دلیل همه نفس هایم هستی ... سرآغاز همه غزلهایم ... حرف از پاییز بزنی من تمام وجودم

خزان میشود ، با زمستانت من یخ میزنم ، در بهارت شکوفا میشوم و تابستانت را عاشقانه

میپرستم.....

میخواهم بدانی چه قدر وجود مهربانت را دوست دارم ... چه قدر از بودنت به خود می بالم

از عشقت و از پاکی احساست ... باور کن عزیزم عاشق شدنم تقصیر من نبود تقصیر

چشمان تو بود....

من آسمان را با آن همه عظمت و بزرگی نمی خواهم دل دریا یی ات برایم کافی است... برای

زنده بودنم هوا نمی خواهم در حوالی خیالت باشم زنده ام...


 

 

 

اگر در آغوش گرفتن ها مثل درخت باشه من

به تو جنگل میدم . اگر دوستی یه سیاره هست

من به تو کهکشان می دهم  . اگر عشق زندگیه

من زندگیه خودم رو برای همیشه می دهم به 

تو. اگر می تونستم چیزی باشم تو این دنیا

عشقی میشدم که قلب تو رو به قلب من

پیوند بده


 

از من نپرس چقدر دوست دارم .... چرا که اینجا در

 

قلب من برای حضور تو حد و مرزی نیست به من نگو که

 

چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب

 

می تواند نفس بکشد ؟ مگر می شود هوا را از زندگیم

 

برداری م من زنده بمانم ؟ بگو معنی تمرین چیست؟

 

بریدن از چه چیزی را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟

 

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

 

از من نپرس که اشک هایم را برای چه به پروانه ها

 

می دهم همه می دانند که دوری از تو روحم را می آزارد

 

و تو خود پروانه ها را به من سپرده بودی که میهمان

 

لحظه های بیکسیم باشند


 

میان غباری از توهمات سرگردانم و راه به جایی نمیبرم.کاش دستی پیدا میشد و مرا از این ورطه نجات میداد.با خود به واقعیت میبرد و مرا از این رکود رها میساخت.مرز خیال و واقعیت را گم کرده ام.احساس نهیب میزند:

مرز؟کدام مرز؟مگر میان تخیل و واقعیت هم مرزی وجود دارد؟برای من که نیست.

ولی عقل میخروشد:

مرزیست به بزرگی یک تلاش.تلاش برای رهایی از خویشتن.

مثل من مثل سالکی ست که در راه رسیدن به معشوق به بیراهه میرود و به جای رسیدن به معبود ازلی دل به معشوق پست دنیایی میسپارد.

چرا؟چرا اینچنین ره گم کرده ام؟پریشان و  سرگردانم؟چرا تلاشی برای رهایی خود از این آتش نمیکنم؟

...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:2  توسط .....  |